آفاق

نشریه اینترنتی - فرهنگی و اجتماعی آفاق ـ پایگاه حضرت معصومه (س)

آفاق

نشریه اینترنتی - فرهنگی و اجتماعی آفاق ـ پایگاه حضرت معصومه (س)

چقدر گیلاس تا تو فاصله هست؟

چند قاشق شکر قهوه های تلخی را که سرکشیده ام

 شیرین خواهد کرد ؟

موسیقی کدام عروسک رنگینم مرا به کودکی چند ساله ام خواهد برد ؟

همه ی شعر های بنفشم هرچه گیلاس های هدیه ی پدر

گل های قالی و خورشید های روی تاقچه

ببریدم به دخترانه های سپید صورتی و سبزم

آی دستان کوچکم

کجای سجاده ی خواهشم جا مانده اید

با خدای زیر شیروانی ام !

که هر روز برای چای بعداز ظهر بیدارم می کرد

چه مدت است گریه نکرده ام

پشت کتابخانه

مناجات های ارغوانی ام بی هیچ طعم گیلاس

خوابیده اند

می ترسم می ترسم می تر سم

پنجره ی بالای شیروانی باز است

( در کوچه باد می آید در کوچه باد می آید )

و مرا یتیم ماندن از خدایم تهدید میکند

آی خدای آن بالاها که تا نزدیکی من به این پایین ها می آیی

یادت هست روی سنگ های حیاط  قبلی ام

هر شب ماه را به تو نشان می دادم

کدام اشتباه مرا از خنکی حیاط دزدید

و ماه را و حیاط را و گیلاس های دعاخوان را

پشت شیشه ی دودی کتابخانه خواباند ؟

خوابم می آمد خوابم می آمد

برای چند چای بعد از ظهر صدایم کردی ؟؟؟؟؟

فنجان ها ی سرد چای را به خاطر می آورم

معصومانه زیر خنکای بعداز ظهر ...

فهمیدم !چرا خیلی وقت ها چایم را سرد می خورم

نه ! نه! خدای زرینم از پنجره ی نیمه باز شیروانی ام نرو

از خنکای حیاط خانه ام پرواز نکن

آیا دوباره ای که رگ گردنم را زیر انگشت تجربه می گیرم

حضور تو احساس می شود ؟؟

 

...

 

 

...نه آرام باش آرام باش آرام

هنوز هیچ پنجره ای جرات بردنش را ندارد

هنوز بی هیچ صدایی از دریچه های دلم می آید و می رود

وای وای دوباره خوابم می آید خوابم می آید خوابم می آید خوا...

برای چای بعد از ظهر بیدارم خواهی کرد

و دوباره زیر حسرت تشنه ی انگشت تجربه ام لمس خواهی شد ؟؟

آی آی آی  خدایم خدایم خدایم !!!

چه با تو کردم ؟؟ چه با تو کردم ؟؟

وای وای وای مهربانا

چه کرده ای با من ؟! هان چه کرده ای با من ؟!

هر چه گیلاس در من کشته ای به بار می نشست کاش !! کاش ! کاش !

 

.. کدام گریه ام را برایت بنوسم  که زودتر به خلوتم باز گردی ؟

آیا دوباره روی چشمان خیسم دست خواهی کشید

و روی دامن بلندت به خواب خواهم رفت ؟

چقدر گیلاس تا تو فاصله است ؟

 

تازه تر از همیشه بی تو غمگینم !

و کهنه ترین دردها سراغم آمده اند

به هرچه مهربانی ات سوگند

به آبروی بعداز ظهر های ارغوانی مان

باز گرد و شیرین ترین گیلاست را به من بچشان

از همیشه تشنه ترم بی تو هیچ فنجانی طعم آن چای ها را ندارد

هر چند هر چه تقصیر چون همیشه از آن من

و هر چه خوبی از آن تو

منتی دیگر بر من نه ! باز آ ! مهربان باز آ!

تشنه ی شیرین گیلاس توام !

 

باز آ!

 

باز آ!

 

باز آ!

 

باز آ!

نظرات 5 + ارسال نظر
عمو 8 اردیبهشت 1386 ساعت 14:13

شعر، پدیده ای است که با همه افراد جامعه بشری سر و کار دارد و هر یک از این افراد، بنا بر سطح فهم خود و انتظاری که از شعر دارد، میتواند تعریفی برای آن داشته باشد. بنابراین نمیتوان به طور مطلق تعریفی ارائه کرد و گفت که شعر همین است و جز این نیست .
عده ای از منتقدان، به اشتباه پنداشته اند آن چه اصالت دارد، تعریف آنهاست و اگر یک اثر با تعریفی که آنان یافته اند همخوانی نداشته، به این نتیجه قطعی رسیده اند که آن اثر، شعر نیست. باید دانست شعر بودن یا نبودن آثار ادبی، وابسته به دیدگاه ما نیست. آثار درخشان شعری، وجود خود را ثابت و حضور خویش را بر فرهنگ ما تحمیل کرده اند
لجاجت در مرزبندی، فقط ما را از زیباییهایشان محروم خواهد کرد و بس. کسانی گه میکوشند شعر بودن یا نبودن همه آثار ادبی را با تعریفِ برساخته خود مشخص کنند، به آن شخصیت اساطیری یونان قدیم شباهت دارند که مردمان را میدزدید، روی تخت خوابی که داشت، میخواباند و میکوشید قد آنان را با تخت خواب تنظیم کند; یعنی قد بلندها را سر میبرید و قد کوتاه ها را آن قدر میکشید تا به همان اندازه بلند شوند. اینان نیز آثار ادبی را کمثله میکنند تا با تعریف دست ساخته شان برابر شوند .
ولی ما در عین حال، نیازمند شناخت شعر هستیم و این ایجاب میکند که بدانیم برای ارزیابیهایمان به سراغ کدام دسته از آثار ادبی برویم و آنها را با چه معیاری بسنجیم. پس اگر تعریفی مطلق هم نمیتوانیم یافت، باید حداقل تصویر روشنی از شعر در پیش چشم داشته باشیم. تعریفهایی که آقای دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی عنوان رده است، جامعتر و دقیقتر به نظر می آید
ایشان در تاب ادوار شعر فارسی، شعر را چنین تعریف میکند: "شعر گره خوردگی عاطفه و تخیّل است که در زبانی آهنگین شکل گرفته باشد." با این تعریف، عناصر سازنده شعر، عاطفه، خیال، زبان، آهنگ و شکل هستند وکلام برای شعر بودن، باید از همه اینها برخوردار باشد. این تعریف ایشان، ساده و کاربردی است یعنی با آن، به راحتی میتوان عناصر شعر را شناخت و آثار شعری را محک زد .

[ بدون نام ] 8 اردیبهشت 1386 ساعت 14:14

بیان شاعرانه:
انسانها بنا بر نیاز خویش، صورتهای مختلفی از بیان را برمی گزینند و این خاصیت زبان است که برای انتقال یک مفهوم، غالباً می توان بیش از یک شکل بیانی داشت. مثلاً از مرگ یک انسان می توان به این صورتهای گوناگون خبر داد :
1 ـ مُرد
2ـ فوت کرد
3ـ درگذشت
4ـ رحلت کرد
5ـ به عالم بالا کوچ کرد
6ـ کبوتر روحش به ملکوت اعلی پرواز کرد
7ـ روحش در جوار حق مسکن گزید
8ـ ما را تنها گذاشت
9ـ هم ‏پیر سلامت و هم‏نقش عافیت / از دیده نظاره گران در نقاب شد و اگر شخصِ متوفا، فردی نا پسندیده بوده و مرگش موجبات خرسندی دیگران را فراهم آورده باشد، ممکن است بیان به این سوی بگراید :
10ـ به درک واصل شد
11ـ به دوزخ متصل شد
12ـ سقط شد
13ـ شرّش کم شد
14ـ از مرگ، به یک تپانچه بر خاک افتاد
این چهارده عبارت، همه از واقعیت واحدی خبر میدهند ولی بار عاطفی آنها یکسان نیست. جمله اول، همان خبر است در عادیترین شکلش یعنی بدون تمایز و تأثیری ویژه .
جملات دوم و سوم هم کمابیش چنین هستند ولی به هر حال، نشان میدهند که از مرگ شخص محترمی سخن گفته شده است .در جمله چهارم کمابیش حس می شودکه گوینده برای شخصِ درگذشته اعتباری قائل است. در سه جمله بعدی، مشخص است که از شخصی بسیار ارجمند و عزیز سخن در رفته .
جمله هشتم روشن میکند که گوینده سخن هم از مرگ متوفّا ناراحت شده است جمله عبارت نهم، در واقع یک بیت شعر است از خاقانی شروانی که در رثای امام محمد بن یحیی سروده است. از سوی دیگر، عبارتهای نهم تا سیزدهم، خرسندی گوینده از مرگ کسی را میرسانند و البته آخرین آنها، مصراعی است از انوری ابیوردی درباره "جوهر"، خادم مخصوص سلطان سنجر سلجوقی که گویا شاعر از مرگ او خرسند بوده است در عبارت اول ملاحظه میکنید که ما برای بیان یک پدیده ـ مثل مرگ ـ میتوانیم صورتهای گوناگونی داشته باشیم. بعضی از این صورتهای بیانی، کاملاً معمولی و عادیاند و بیش از یک آگاهی رسانی ساده و در حداقل ممکن، کاری نمکینند. ولی برخی دیگر وظیفه ای مهمتر برعهده دارند و کمابیش از حالت روحی و عاطفی گوینده حکایت میکنند . در میان عبارتهای بالا، جمله نخست فقط از واقعیت خبر میدهد و بیش از آن کاری نمیکند; یعنی با شنیدن آن، نمیتوان از هویّت کسی که مرده است مطلع شد و حالت عاطفی گوینده را دریافت. دیگر عبارتها کمابیش از بیان متعارف و واقعی دورند . اینها ممکن است کاملاً مطابق با واقعیت بیرونی نباشند ولی از واقیتهای پنهان دیگری در عواطف و حالات درونی گوینده خبر میدهند. وقتی گوینده میگوید "کبوتر روحش به ملکوت اعلی پرواز کرد." خودش میداند که روح، کبوتر ـ به معنای لغویاش ـ نیست و جالب این که شنونده هم این را میداند; گویا هر دو توافق کرده اند که این بیان را پذیرند و بلکه بیشتر از بیان معمولی بپسندند . در واقع از این جا ما وارد قلمرو بیان شاعرانه شده ایم.

عمو 8 اردیبهشت 1386 ساعت 14:14

از بیان شاعرانه تا شعر امروز
جامعه بشری برای این که یک سخن برتر را به عنوان شعر بپذیرد، چنین خواستهایی از آن دارد:
منطق گفتار، متفاوت با منطق عادی ما باشد.
ساختار زبانی متفاوتی در آن به کار رفته باشد.
تناسبهایی از جهات مختلف در آن سخن حس شود.
آن سخن، یک مجموعه نظامدار باشد به گونه ای که خواننده خود را با یک اثر ادبی متشکل روبه رو ببیند.
گوینده از ایجاد آن سخن، هدف خاصی داشته باشد یعنی آن بیان ویژه را برای تأثیری ویژه اختیار کرده باشد.

عمو 8 اردیبهشت 1386 ساعت 14:16

شناخت عناصر شعر:
تا این جا به این نتیجه رسیدیم که شاعر با مددگیری از قابلیتهایی، سخن را از حد گفتار عادی فراتر میبرد. این قابلیتها، گوناگون هستند یعنی کارهای بسیاری برای این تمایزبخشی به کلام می توان کرد. منتقدین برای سهولت، این قابلیتهای گوناگون را دسته بندی کرده و بر هر کدام نامی نهاده اند. به کمک این دو بیت شعر از حافظ میتوان با بعضی از آنها آشنا شد:
بیا که قصرِ امل سختْ سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر برباد است
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد، آزاد است
پیش از همه، این آشکار است که ما با مجموعه ای از واژه ها و جملات روبه روییم.
این اثر به عنوان یک پدیده هنری، در این قالب ارائه شده; چنان که مثلاً یک اثر نقاشی در قالب بوم و رنگ ارائه می شود یا یک قطعه موسیقی در قالب صداها. زبان، عنصر و ماده اولیه شعر است و البته خود میتواند کاملاً عادی انتخاب شود یا با تمایزها و برجستگی هایی که در آینده از آنها سخن خواهیم گفت.
بارزترین برجستگیای که در این دو بیت شعر نسبت به بیان عادی میتوان یافت، نوعی آهنگ است به گونه ای که همه سطرها، یک نظام آوایی ویژه را نشان میدهند. اگر همان سطر دوم را به این صورت تغییر دهیم: "باده بیاور که بنیاد عمر بر باد خواهد بود" دیگر آن آهنگ حس نخواهد شد. به این تناسب آوایی، وزن میگوییم.
تمایز دوم، در آخر سطرهای اول، دوم و سوم خود را نشان میدهد، یعنی تکرار کلمه "است" و پایان هماهنگ کلمات "بنیاد"، "برباد" و "آزاد". به این نوع تناسب، ردیف و قافیه میگوییم. اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، رابطه های دیگری هم بین اجزاء کلام به چشم میخورد مثل تضاد بین "سخت" و "سست"; تناسب بین "باده" و"باد" و رابطه بین "رنگ" و "کبود". اینها را تناسب لفظی و معنوی میتوان نامید. و نوع دیگرِ برجستگی بیان، قدری مخفیتر است یعنی به شیوه نگاه شاعر به پیرامون برمیگردد.
او شباهتی معنوی بین "امل" و "قصر" یافته و از "قصر امل" سخن میگوید در حالی که در عالم واقع چنین چیزی وجود ندارد. در سطر بعدی هم "عمر"، بنایی تصور شده که میتواند "بنیاد" داشته باشد. این نیز چیزی است خارج از محدوده واقعیتهای عینی. سپس سخن از "غلام همّت کسی بودن" به میان آمده در حالی که در عالم واقع، انسان میتواند غلام خود فرد باشد نه همّت او. "رنگ تعلق" در سطر بعد هم چنین چیزی است یعنی رنگ که پدیده ای مادی است و به حس بینایی مربوط می شود، به یک مفهوم غیرمادی و غیرقابل دید نسبت داده شده است.
این شکل نگاه را که اتفاقاً از مهمترین وجوه تمایز شعر است، خیال مینامیم.

[ بدون نام ] 19 اردیبهشت 1386 ساعت 08:20

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا به روی تخته ای

کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت :

((یک با یک برابر است ))

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد ...

به ارامی سخن سر داد :

؛ تساوی اشتباهی فاحش و محض است ؛

نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم مات برجا ماند و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود ؟؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت !!

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود !

و او با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر بر دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود .

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .. آنکه صورت نقره گون چون قرص ماه داشت بالا بود و ان سیه چرده که می نالید پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ..

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد ؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد ؟

.

.

.

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

(( یک با یک برابر نیست !! ))

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد